تبليغاتX
عاشق خط خورده...

عاشق خط خورده...

روزگار غریبی است نازنین...

يا حق...

سلام به همه ي دوستاني كه تا به حال به اين وبلاك سر ميزدن
اميدوارم هميشه شاد باشيد
اين وبلاگ به دلايل شخصي موقتا تعطيل ميشود.
به محض فعاليت دوباره به شما اطلاع داده خواهد شد.
يا حق
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط حمید رمزی  | 

خدا...

 

گاهي حرفهايم را با شب ميزنم

شبي با آنهمه آرامش و سكوت

شبي با ستاره هاي زيبا

وقتي خيره به آسمان شب ميشوم

وقت از عظمت و بزرگيش اشك در چشمانم جاري ميشود

آنوقت با تمام وجود صدايش ميزنم

و ميگوم،

دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط حمید رمزی  | 

باد...

باد وزيد و صداي رفتن را از راهي دور با خود آورد

در ميان آن هوهوي باد،

غمي از راه رسيد و وجودم را گرفت!

غم رفتن...

هزاران راه رفتم اما هرگز مات و مبهوت نماندم از رفتن

اينبار حيران از آخرين سفرم!

گاهي چه زود وقت رفتن ميشود...

آرامشم را يافتم با او

چه دلنواز مينوازد اين نوا را

راه بي پايان، راه دل

راه آرزوهاي نهان

راز رفتن...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط حمید رمزی  | 

عهد...

سوگند...

سوگند را برايش ياد كردم، براي ماندن با او

روزها را براي رسيدن گذراندم

عهد بستم تا نفس آخر بمانم براي او

عهد بستم بمانم در كنارش، شايد براي آرامش

عهد بستم راز دلش را در سينه نهفته دارم تا ابد

روزگار چرخيد و من تنهاي تنها

در ميان خاطراتم غرق گشتم

عهدها ماندند و او رفت

رفت...

شايد براي آرامش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط حمید رمزی  | 

خسته ام...

خسته ام...

خسته از تكرار زمان

خسته از اينهمه غوغا و سكوت

خسته از روزگاران پر هياهو

خسته از رفتن، ماندن، سكون

خسته از گامهاي بي رمق شبانه

خسته از دل، از حرارتهاي دل

خسته از خود

خسته ام

خسته...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط حمید رمزی  |