يا حق...
اميدوارم هميشه شاد باشيد
اين وبلاگ به دلايل شخصي موقتا تعطيل ميشود.
به محض فعاليت دوباره به شما اطلاع داده خواهد شد.
يا حق
روزگار غریبی است نازنین...
گاهي حرفهايم را با شب ميزنم
شبي با آنهمه آرامش و سكوت
شبي با ستاره هاي زيبا
وقتي خيره به آسمان شب ميشوم
وقت از عظمت و بزرگيش اشك در چشمانم جاري ميشود
آنوقت با تمام وجود صدايش ميزنم
و ميگوم،
دوستت دارم...

باد وزيد و صداي رفتن را از راهي دور با خود آورد
در ميان آن هوهوي باد،
غمي از راه رسيد و وجودم را گرفت!
غم رفتن...
هزاران راه رفتم اما هرگز مات و مبهوت نماندم از رفتن
اينبار حيران از آخرين سفرم!
گاهي چه زود وقت رفتن ميشود...
آرامشم را يافتم با او
چه دلنواز مينوازد اين نوا را
راه بي پايان، راه دل
راه آرزوهاي نهان
راز رفتن...

سوگند...
سوگند را برايش ياد كردم، براي ماندن با او
روزها را براي رسيدن گذراندم
عهد بستم تا نفس آخر بمانم براي او
عهد بستم بمانم در كنارش، شايد براي آرامش
عهد بستم راز دلش را در سينه نهفته دارم تا ابد
روزگار چرخيد و من تنهاي تنها
در ميان خاطراتم غرق گشتم
عهدها ماندند و او رفت
رفت...
شايد براي آرامش

خسته ام...
خسته از تكرار زمان
خسته از اينهمه غوغا و سكوت
خسته از روزگاران پر هياهو
خسته از رفتن، ماندن، سكون
خسته از گامهاي بي رمق شبانه
خسته از دل، از حرارتهاي دل
خسته از خود
خسته ام
خسته...